با وفا باشي جفايت مي كنند
بي وفايي كن وفايت مي كنند
مهرباني گرچه آييني خوش است
مهربان باشي رهايت مي كنند
گفتمش: دل مي خري؟
پرسيد: چند؟
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند!
خنده كرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روي خاك افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود ...
در خواب ناز بودم شبي
ديدم كسي در مي زند
در را گشودم روي او
ديدم غم است در مي زند
اي دوستان بي وفا
از غم بياموزيد وفا
غم با همه بيگانگي
هر شب به من سر مي زند
گاهي آرزو مي كنم ...
كاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم
كاش خنده هايت آنقدر زيبا نبودند كه امروز آرزوي شنيدن يكبار، فقط يكبار ديگر آن را داشته باشم
كاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد تا امروز چشمان من به آن لحظه بهانه گيرند و اشك بريزند
كاش حرفهاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز به خودم نگويم:
" آخه اون كه مي دونست چقدر دوستش دارم "
